همیشه می پنداشتمکه عشقی همانند عشق ما راتنها در رویاها می توان یافتدر گذاشتهنمی خواستم هیچ کس کاملاً مرا بشناسدحالامی بینم به تو چیزهایی را از خود می گویمکه مدت ها بدان ها فکر نکرده امچرا که می خواهمهمه چیز را درباره ی من بدانیدر گذشتهمی خواستم دیگران تنها نیکی هایم را ببینندحالا می بینم از این که تو اشتباهات مرا می بینی ناراحت نمی شومچرا که می خواهم مرا همان طور که هستم بپذیریدر گذشتهمی پنداشتم تنها من هستمکه می توانم برای خود درست تصمیم بگیرمحالامی توانم نظراتم را با تو در میان بگذارمو تو مرا در تصمیماتم یاری کنیچرا که به تو اطمینان کامل دارمدر گذشتهشیوه ی رفتار با مردم برایم بی ارزش بودحالامی بینم که نسبت به همهاحساس تازه ای یافته امچرا که تولطیف ترین احساسات مرا برانگیخته ایدر گذشتهعشق برایم واژه ای ناشناخته بودحالامی بینم که در اعماق وجودمهربافت ، هرعصب ، هرهیجانو هر احساس مندر التهاب استدر شور شگفت انگیز عشقهمیشه می پنداشتمکه عشقی همانند عشق ما راتنها در رویاها می توان یافتحالا دریافتمکه عشق ماحتی از آنچه در رویاها می یابیم نیززیباتر استو آن عشقتنها از آن توست
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر ۱۴۰۲ ساعت 11:49 توسط سحر گلکاری حق
|
برچسب:
نویسنده: کامیار کاشانی
تاريخ: پنجشنبه
16 آذر
1402 ساعت: 12:55